تبليغاتX
زنـدگی نـامـه آنــا
سلام

از همین جا همین نیمکت زیر سایه کاج تو دانشگاه تو همین هوای لطیف بهاری با همین اینترنت دانشکاه با همین قلب امیدوار به همه ی دوستان نازنینم سال نو رو تبریک میگم

از خدا می خوام تو این سال جدید خوشبختی در تک تک تمام خانواده های ایرانی رو بزنه

فداتون

می بوسمتون

فعلاْ بای بای

+ تاريخ 91/01/17ساعت 1:42 PM دست خط آنا |
سلام یار و یاور های قدیمی

بالاخره تلسم شکسته شد و من دارم آپ میکنم

عزیزانم من اون دفعه باز نتونستم برا هیشکی نظر بزارم چون آقایی مثل جن بوداده! اومد بالا سرم

الانه از دانشگاه آنم و خیلی خوشحالم که بالاخره فهمیدم چطوری باید با لپ تاپم آن شم

جونم واستون بگه که من باز هم از سر کارم اومدم بیرون !!!!!!!!!!!!!!!

بعله من از عکاسی هم اومدم بیرون.....

بخدا آخه اونم رفتاره که با آدم دارن؟

ایشالا یه وقتی واستون تمامشو تعریف می کنم

خلاصه من موندمو افسردگی ۱۰۰ در صدم

آخه یعنی یه کار مناسب با روحیات من پیدا نمیشه؟

یه کاری که توش محیطش از بی احترامی و ادم های فاسد خبری نباشه؟

من که امیدمو به خدا دادم نه بنده ی خدا

فعلاْ هم که درگیر کنفرانس هام بودم

ای خدا خودت یه مخی به من بده که این فوق رو هم بگیرم و این دفعه دیگه نذارمش دم کوزه

آخه چرا مملکت ما اینجوری شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش تو ۳۰ سال قبل به دنیا اومده بودم.....

خوب وضعیت زندگی زنا شویی هم که ای بدک نیست.... راضی ام... آقایی بیشتر درکم میکنه و سر به سرم نمیزاره.... شایدم دیگه فهمیده که نباید پا رو دمم بزاره

دوست جونا برا همتون دعا میکنم.... شما هم منو یاد کنید.... مخصوصاْ سر نماز

+ تاريخ 90/12/18ساعت 2:8 PM دست خط آنا |
سلاااااااااااااااااااااااااااام

دوستای خووووووووووبم

نازنینام

عشقکام

خوبین؟

ایشالا که همیشه گل خنده روو لباتون باشه.....

عزیزای من الحمدولله که همه چی آرومه و زندگی جز در موارد جزیی بر وقف مراد است

الانم که وقت امتحاناس و من همین الان از امتحان برگشتم و الان رسیدم کرمان و اوومدم کارخونه آقایی و رسیدم به اینترنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت و دارم واسه دوست جونی های با معرفتم مینویسم

امتحانامون که آسونه و من سرسختانه جدیش گرفتم و حسابی میخونم....

کارمم ای حسابی پیشرفت کردم و دیگه واسه خودم طرح آلبوم دیجیتیلم میزنم....

حقوق اولمم گرفتم... بدک نبود... فک کنم بشه با یه کم کمک آقایی خرج درسمو بدم....

کارای خونه هم که روال عادی خودشو داره....

امروز هم که خواهرم با شوهرش که واسه ۷ ام بابابزرگ عروسمون اومده بود رفتن تهران با مامان اومده بودن آخه مامان بزرگم ماشین زده بود به پاش و ۷ تا بخیه خورده بود.. الهی بمیرم واسش...

راستی من چرا از آخر تعریف کردم اوومدم به اول؟!!!!  حکماً مخم گ و ز ی د ه  از بس درس خوندم دیگه

عرضم به حضورتون که اخلاق آقاییم ماه شده.. گل شده... نینی خودم شده.... البته بعد از اون قضیه که میدونین ۱ دعوای نا جور هم داشتیم که توش ۳ عدد لیوان و ۳ عدد دسته ی ماهیتابه و دیگ نازنینم و سوپی که پخته بودم به دست ایشون به فا... رفت خدارو شکر رو فرشی انداخته بودم و الا فرشای نازنینم هم داغون میشدن.... آخ که چقد شیشه خورده جمع کردم و تازشم دستو بالم زخمی شد خوب اما منم با چوب لباسی آهنی ( که اونم کج شد ) از خودم دفاع کردم....

باورتون میشه...

فرداش با هم خوب خوب شدیم

خدایا یه عقلی به ما بده.....

راستی یه ۵ شنبه هم رفتیم سیرچ نذری پزوندیم.... آبگوشت... یکی از کارمندای آقایی دعوت کرده بود که خانواده ی نازنینی هم داشت...

واقعاااااااااااااااااااااااااااا بهم خوش گذشت تا ۴ بیدار بودیم و من دوری آتیش فال قهوی میگرفتم که گویا شدیداً راست در میاومد....

خلاصه ۵ شنبه هفته آیندشم رفتیم کوهپایه کله پاچشو خوردیم که بازم بساط قهوه و فال به راه بود....

خدا رو شکر...

خدا از این شادی ها قسمت همتون بکنه

دیگه همینا

قوربونتون بلم

الان می آم وبتوووووووووون

برید کنار که اومدم

+ تاريخ 90/10/17ساعت 5:45 PM دست خط آنا |
سلام نازنینام

سلام مهربونام

من بر گشتم به خونه... خونم... خونمون!....

همین دیشب.....

آرومم....

کاش این آرامش بمونه....

واسه من... و واسه اون.....

اولش خیلی حرفا زد....

اما بعد شد همون حامد عاشق... باز عاشقش شدم...

چند روز گذشت؟

من پیر شدم...

مردم و زنده شده...

دلم میسوزه واسه بابا و مامانم....         خدایا یه قدرتی بهم بده که بتونم جبران کنم....

خوب

میخواین داستانشو بدونین؟؟؟

بعد اون همه دعوا و اس ام اس های جدایی و طلاق .... قرار بر این شد که وقتی از دانشگاه برگشتم بیاد سرایستگاه دنبالم تا آخرین حرفامونو بزنیم....

حرفاشم زد...

گفت هزینه تحصیلت با خودته...

گفتم فعلا پا خونه  پدرت نمی زارم...

همو قبول کردیم...

مهربون شد...

بردتم یه کافی شاپ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد رفتیم خونه...       .....                ...................            .                .

چقدر دلم واسه خونه تنگ بود... واسه حمومون! واسه سشوارم...!

خدایا...

دوستای عزیزم....

مرسی که تو این مدت با من بودین...

هیچ وقت اشتباهی که من کردمو سعی کنین نکنین!

نمیدونم....

شایدم واسه من لازم بود....

اما خیلی سخت بووووود خیییییییییییلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی..................

میخوام بیام وب تکتکتون مهمونی با گلو شیرینی.... سر فرصت از رو حلووت....

الانه کارخونه آقاییم....

خدایا این خوشی رو زود گذر نکن....

خدایا بهم قدرت بده....

عشقکای من سر انگشتای تکتکتونو میبوسم....آره سر انگشت تویی که خاموش یا روشن وبمو خوندی و دلت با من بود....

زود می آم پیشتون....

دوستتون دارم...

خیلی زیااااااد

ماچ ماچ

+ تاريخ 90/08/27ساعت 11:17 AM دست خط آنا |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

چی بگم والا

کدومشو بگم

از کجا شروع کنم؟

قاطی کردم

من الان خونه بابامم و به مدت ۳ هفته هیت که از آًایی بی خبرم

تعجب کردین نه؟

اره

من ارشد قبول شدم

تو تکمیل ظرفیت

چه روزی بود اون روز...............

رو ابرا بودم............................................

بابام وقتی شنید دیووووووووووونه شد از شادیییییییییییییییی

یادتونه که تو بهترین آتلیه شهرمون هم یه جایی برا خودم پیدا کردن...

داشتم رویا هامو لمس میکردم....

زندگی رو بو میکردم....

اما به قول نویسنده ها این خوشی ها هم دیری نپایید....

دانشگاهی که قبول شدم دانشگاه آزاده = شهریه بالاااااااااااااااااااااااا

آقایی قاط زده بود....

حین ساختن ۲ تا خونه.... کارخونهی تازه تاسسیس.... کرایه خونه... یه عالمه قسط... خرج خونه و زندگی.... داشگاه  غیر انتفاییش.... و به قول خودش کوفت و درد و زهر مار یه هویی زد و زنش هم دانشگاه قبول شده......ز ر تــــــــــــــــــــــــ.......

اول گفت از لحاظ ریالیش فکر نکن و کارتو ول کن بچسب به درس... بعد گفت نه فقط ترم اولتو میدم....

خلاصه جون به لبم کرد.... و میگفت دیگه ریشت تو ک و ن م ه !!!!!!!

ای بابا ای بابا.....

نگم که چقدر کرم میریخت ..... و جون به لبم میکرد اما روز انتخاب واحد که رسید منو با یه کارت خالی فرستاد انتخاب واحد با مامان رفته بودم... قرار بر این بود که برم انتخاب واحد کنم و روز بعد برم واسه پول دادن.... ( اینم یه کرم دیگش..... خوب مرد عاقل چرا من ۱۰۰ کیلومترو ۲ بار برم...) شهر دانشگاهم یکی از شهر های بزرگ کرمانه....

خلاصه.... من تو دلک گفتم حتما تو کارته پوله اما دریغ جدی جدی ما رو بی پول فرستاد اونجا حالا روز اخرم هست و دیگه وقتی ندارم.....

ای خدا حالا بیا و حالیش کن....

خدایی حوصله ندارم از بدبختیهایی که به سرم میآره بگم همینو بس که گفتم سخت کار میکنم و خرج تحصیلمو خودم در میارم....

آخرشم بابام پول ریخت برام تا ثبت نام کردم....

اما دیگه این حامد اون حامدی نبود که عاشقانه دوسم داشت...

بخدا خونو عین دسته گل نگه میداشتم... بخدا غذا هام حرف نداشت....

بخدا مث خر کار میکردمو خرجمو خودم میدادم....

آره...

اینقد چوپولک انداخت اینقد حرف طلاق زد این قد اسم شورای حل اختلاف اوورد اینقد الکی به من ایراد بست ... می گفت من ۲ ماهه تو این خونه غذا نخوردم ....!!!! چش توچشمم دوروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووغ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

آخه چقد عذاب مگه م نچه گناه ی کردم...

زشتم؟؟؟؟

شلختم؟؟؟

بی سوادم؟؟؟؟؟

بی هنرم؟؟؟؟

از خانواده پایینی ام؟؟؟؟؟

دست پختم بده؟؟؟؟؟

بخدا تو فامیل خودش و تو زن های دوستاش از همه سر ترم از همه لحاظ.....

اما چرا این قدر نخواستنی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه خسته شدم از توهین.....

گفتم زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم گفت بزن دستتم درد نکنه!

منم زدن

بابا اومد....

با یه پاکت دسته دار نارنجی که توش وسایل شخصی بود و طلاهام با یه دست لاب خونه ایی و مانتو دانشگاه و مقنعه و ۲ تا شال....

رفتم....

درم پشتمون راحت بست...

خیلی راحت

خودش یه اینجا رسوندتم...

تو اوج خوشبختیم ریییییییییید به همچی....

رو گاز قرمه سبزی رو بار بوود.... خونم برق میزد....

قبلی که بابا بیاد تو پاکتمو گشت... طلاهارو ور داشت گفتم اونایی که خریدی رو نمیخوام مال خودمو بده.... نداد....

آنا ... بدون حلقه ی ازدواج ....... ۳ هفته... پر از سوال......

حتی وقتی عمم هفتهی پیش فوت کرد یه زنگ برا تسلیت نزد....

قربون بابام وقتی اومده بود خونمون فقط گفت من نمیتونم در خونمو به روی دخترم ببندم هر وقت خواستی بیا زنتو ببر... فکر کن..... من از تو فقط مردونگی میخوام.... آقایی گفت هر وقت خواست خودش بیاد...

یک کلام نگفت نرم یا بشینید حرف بزنیم...

آقا

خانم

من جایی نمیمونم که نخوانم.....

جایی نمیمونم که وقتی یه روغن خرید برا خونه بهم بگه امید وارم لیاقتشو داشته باشی......

.

.

.

دیگه بسه... ایشالا یه بار کامل میتعریفم....

الانه کافی نتم... و وقت محدود باید برم خونه تا مامان نگران نشده... بمیرم برای دلش.... واسه من چه غصه ها نخورده...

راستی کسی ار سمی ( روحنا ) خبری نداره ؟؟؟؟  نگرانشم.......

دوستای گلم عشقای من بدونین همهی شمار و تکتک میپرستم و الان که بعد ۱ ماه آپ شدم سعی میکنم به تکتکتون سر بزنم...    راستی در حال حاضر تو آتلیه واسه خودم جایگاهی بههم زدم و حسابداریشونم دارم میگیرم... ۵ شنبه جمعه هام کلاسم... وقتم کلا پره ام ابخدا همیشه دلم اینجاس و با موبایلن وب تک تکتونو شبا میخونم.... و در یک کلام عاشقتونم.....

بابای بهم همش پول میده و میگه کارم نکن خودم تا زندم خرج تحصیلتو میدم... هر باری به زور بهم پول میده میخوام بمیرم از شرم ... از بغض خفه میشم..... میفهمین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برام دعا کنید ... امرو ز بعد ۳ هفته اس ام اس داده با پای خودت رفتی با پای خودت تا ۵ روز دیگه بر میگردی و الا کاری میکنم نتونی تحصیل و کار کنی و در غیر این صورت ها هم یه طور رسمی و قانونی اقدام میکنم ... ( یعنی برا طلاق)

خدایاااااااااااااااااااااااااااااا

چی کار کنم......

من حامد خودمو میخوام نه اینی که من به چشمش آشغال ترین زن رو زمین باشم.....

برام دعا کنید روزهای خیلی سختی رو میگذرونم....

 

+ تاريخ 90/08/01ساعت 1:51 PM دست خط آنا |
سلام...

به قول رها جونم من آمده ام وای وای من آمده ام....

این روزا دارم میمیرم از استرس....

کار واسه حسابداری پیدا میشه اما من دیگه نمیخوام خودم رو درگیر یه مشت عدد و ارقام و قوانین بکنم.....

من و آقایی واسه عروسیمون رفته بودیم یکی از بهترین آتلیه های شهرمون.... از همون روز عروسی عاشق مارشون شدم یعنی قبلشم بودم اما از سبکشون خیلی خوشم اومد....

و همیشه تو رویاهام میدیدم که یتونم اونجا کار کنم....

تا اینکه چند وقت پیش خبر دار شدم که احتیاج به عکاس و میکس کار داره یه ۳ هفته ای طول کشید تا دلمو به دریا زدم و یه روز که آقایی ماموریت بود و من وقت آزاد زیادی داشتم کمر همتو بستم و با پور رویی تمام رفتم واسه مصاحبه میگم پر رویی تمام چون هیچ آموزش خاصی ندیدم و چیز زیادی بلد نیستم

با منشیش حرف زدم گفت که نیرو نمیخواد ... اما من کم نیووردم و گفتم صب میکنم تا خودش بیاد... نیومد که نیومد یه ۲ ساعتی منتظر بودم.... تا دست آخر یکس از عکاسای اونجا که خیلی باهاش قبلا رفیق شده بودم منو شناخت و من بهش گفتم قضیه رو و اونم گفت من باهاش صحبت میکنم و بهت خبر میدم کی بیای....  منم تا ساعت ۸:۳۰ تو خیابونا ول گشتم... تکو تنها تا زنگ زد و گفت که برا فردا وقت آقای ز آزاده و میتونی بیای... منم فرداش با هزار توضیح با آقایی و هزار دها رفتم اونجا....

یارو تا دیدتم چشاش برق زد و من هم تهرانی بازیم گل کرد و حسابی مخشو زدم که آره من المو بلمو....

تا که گفت واسه کارش باید یه چگ ۳ تومنی واسه ۳ سال کار بدم بهش.....

حالم بده و دیگه باید برم....

بقیشو بدا مینویسم....

امروز میشه اولین روز کاریم....

برام دعا کنید

+ تاريخ 90/06/31ساعت 9:7 AM دست خط آنا |
اول از همه دوست جوني هام كه با هام ابراز هم دردي كردن و دركم كردن سپاسگزاري ميكنم دوستانم از جمله: سمي مهربونم (روحنا)، پري عزيزم، دخترك خوش قلبم، خط خطي شيطونم، 3 تا رهاهاي با وفام، فاطيماي با خدام، كوثر شيرين زبونم، و نگار و ستاره كه تولدشونم مبارك...
+ تاريخ 90/06/25ساعت 3:47 AM دست خط آنا |
نت قطعه و من اين چند وقته با موبايلم وب تك تكتون رو ميخونم اما اينجوري نظر نميشه گذاشت و من كاملا لالم ! عزيزان من هنوز بيكارم و هنوز با خانواده اقايي قاطم و 100٪ افسردگي پيدا كردم. از خودم بدم اومده، حس ميكنم اضافي ام با اين همه استعداد نصفه نيمه... .. .
+ تاريخ 90/06/25ساعت 3:24 AM دست خط آنا |
سلام

ای بابا... ای بابا...

اول از همه دوست جونی های عزیزم تشکرآلات میکنم

دوست جونی ها این یه هفته ای که گذشت یکی از سخت ترین روز های عمرم بود

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 90/06/12ساعت 6:31 PM دست خط آنا |
سلام

من از اونجا رفتم

سر وقتش میام و ریز به ریز براتون میتعریفم

۱۰۰۱ داستان دارم براتون

دوست دارم به تک تکتون سر بزنم اما زمان ندارم...از کارخونه آقایی آنم...

مرسی از دعا هاتون

رهای عزیزم...شراره جونم و تمام دوستای گلم....

عید پیشا پیش مبارک

+ تاريخ 90/06/07ساعت 5:55 PM دست خط آنا |
mouse code

كد ماوس